تبليغاتX
دفترچه ممنوع!

 

۱. تموم شد.امتحانهای این ترم از زاییدن سخت تر بود.یه نفس راحت از ته ته دلم کشیدم و برگشتم خونه.چند ساعتی هست رسیدم.شکمو از دست پخت مامان پر کردم و نشستم پای درد و دلای شما که آخ چه قدر دلم تنگ شده بود واسه اینجا واسه یه محیط بدون غرور و مزاحم ...تو این یه ماه به فکر همتون بودم حالا یکی بیشتر یکی کمتر اما دلم واسه دست نوشته های مسخره و جذابتون بد تنگ شده بود برگشتم تا فصلی تازه رو در کنار دوستان آغاز کنم.فصلی که هواش چندان دل چسب نیست اما تعطیلیاش خوب به آدم می چسبه!

 

۲.دیشب ماه تو آسمون از نصف هم کمتر بود یه هلال خیلی کوچیک.اما امروز نزدیک ساعت ۸  ماه کامل شده بود.ازتعجب شاخ در آوردم به دوستم میگم چه جوری اینجوری شد؟ میگه ما الان شاهده بزرگترین اتفاق دنیا هستیم که ماه یه شبه اینجوری شد.در ادامه افزود خوب شد این اتفاق تاریخی رو از دست ندادیم و من همچنان در تفکر بودم که چطور اینجوری شد که مغزمان فرمان داد که ای نادان این خورشید هست که در حال غروب کردن می باشد نه ماه ...!!!

 

۳.آخرین سوال درس مدیریت استراتژیک پیشرفته این چنین بود : "خلاصه ای از گزارش کلاسی خود را بنویسید"  اما جواب اینجانب: "کلاس خوبی بود.در مورد استراتژیک مطالبی آموختیم. با تشکر از شما و (یه سری مزخرفات دیگه)"  اما منظور سوال : " خلاصه مقاله ای که واسه این درس ارائه دادید رو بنویسید"  آخه شما بگید منظور سوال به خود سوال نزدیکتر بود یا جواب من ؟(گویا استاد محترم فرانسه تشریف دارن حالا سوالات رو کی در آورده بود خدا میدونه!)

 

۴. ۳۰دقیقه مونده به امتحان من و دوست مذکور با عجله سوار تاکسی میشیم و میگم مستقیم.گرم درس خوندن بودیم که بعد مدتی احساس کردم خیلی تو تاکسی نشستیم میگم آقا از دانشگاه رد شدیم؟میگه خانوم کجایی خیلی وقته.پیاده میشیم.دفتر کتابو میزنیم زیر بغلمون و تا دانشگاه حدود ۲۰۰-۳۰۰ متر میدویم تا به امتحان برسیم.آخه چطور آقای راننده نفهمید که ما دانشجو هستیم و فکرمون هزار راه!من نگفتم دانشگاه پیاده میشیم اون که باید می دونست مارو دانشگاه پیاده کنه ...

 

۶. موقع درس و امتحان بنده کارهای خارق العاده زیاد از خودم نشون میدم.شما جدی نگیرید....

 

۵. میرم تو آشپزخونه.کسی اونجا نبود اما احساس کردم پشت سرم کسی وارد شد.مستخدم خوابگاه بود.سلام و احوال پرسی کردم و مشغول کارم شدم که دیدم این پا  اون پا میکنه! فهمیدم چیزی می خواد بگه.به روی خودم نیاوردم.گفتم بزار راحت باشه.دیدم بد داره اذیت میشه.با نگاهم بهش فهموندم که من سرتاپا گوشم می تونی راحت حرف بزنی!بدون مقدمه رفت در مورد برادرش حرف زد و از خوبیاش گفت و اینکه چقدر بهش علاقه داره.بعد هم بغضش ترکید و گفت سه روزه تصادف کرده و تو کماست.اون حرف میزد و من گریه میکردم.حرفهاش تموم شد.سبک شده بود.ازم خواست واسه برادرش دعا کنم.خوشحال بود که باهام حرف زده بود! ۹ روز یا بیشتر برادرش تو کما بود تا اینکه امروز موقع برگشت رفتم پیشش خبرشو بگیرم.گفت یکم چشماشو وا کرد.دوباره گریه افتاد.دوباره گریه کردم.گفت برو به سلامت.ان شالله ترم دیگه اومدی بهت میگم برادرم داره راه میره و حالش خوبه.هر روز به یادشم.خدایا کمکش کن کامل بهوش بیاد...

 

پ.ن۱: پست بعدی با آهنگ گل گلدون میام ...قول مردونه!

پ.ن۲: خدایا میدونم که میدونی من در رسیدن به خواسته هام خیلی صبورم اما اینبار یه کوچولو عجله دارم ...!

پ.ن۳:       آینده متعلق به من است چون به زیبایی رویاهای خویش باور دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 23:50  توسط ماریا | 

 

می دونم که همتون از خوندن عنوان این پست شوکه شدین و خدا میدونه چند تا از شماها سکته ناقص زدین اما راهیه که هممون باید یه روز بریم.یکی امروز،یکی فردا و یکی هفته ی دیگه ! به هر حال شتریه که در خونه هر کسی می خوابه و اینبار هم نوبته منه که بدرود بگم ...! می دونم دلتون برام تنگ میشه اما کاریش نمیشه کرد ... این روزها خیلی تلاش کردم که باشم،بنویسم (حتی زورکی!)،به وبلاگاتون سر بزنم و جویای حال دوستان بشم،چراغ این خونه رو روشن نگه دارم تا استراحتگاهی باشه واسه دلای شاد و غمگین و غبار گرفته همتون ( این هم نوعی از خودشیفتگی بود!) اما هر چی فکر می کنم می بینم باید برم ... ! ماریا دیگه کم آورده،دیگه نمی تونه ! آخه خدا خیر داده ها اون موقع که میومدم و تند تند آپ میکردم و به وبلاگاتون سر میزدم یک نفر اومد بگه بچه جان ! تو مگه درس و مشق نداری  ؟؟؟ خوب الان سه هفته مونده به شروع امتحانات و من لای کتاب و جزوه و دفتری رو باز نکردم ... ! با اجازتون من به مدت تقریبا یک ماه مرخصی میگیرم و میرم به جنگ امتحان ! راضی نیستم تو این مدت کسی  پشت سرم حرف بزنه، زیر آبمو بزنه  یا گرد و خاک راه بندازه (البته همتون می دونید منظورم بیشتر با کیه !) فقط با خوندن دعایی هر چند کوچیک برای بهتر شدن هر چه بیشتر امتحاناتمان باعث شادی روح و روان اینجانب شوید و خود را در این مصیبت همراه ما بدانید!

 

پی نوشت ۱: البته بعید میدونم رو حرفم واستم و اصلا نیام اینجا اما تا جایی که می تونم تلاش می کنم کمتر بیام و بیشتر درس بخونم !

پی نوشت ۲: به همین زودی زود پرنده گمشده،سمیه،نیکو و کلیه ی دانشجویان شب امتحانی از این دنیا (دنیای مجازی) بار خود را می بندن و به من می پیوندن پس خوشحالیم از اینکه همسفرانی داریم!

پی نوشت۳: از همین الان دلم تنگید ... !

پی نوشت ۴: بر میگردم حتما ...!

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 0:9  توسط ماریا | 
  

                                   

۱. من می خوام بنویسم اما نوشتنم نمیاد خوب، حالا دارم زور می زنم ببینم چی میشه !

۲. خوب باید از یه جا واسه نوشتن شروع کنم دیگه ،هنوز رشته کلام نیومده دستم،یکم صبر کنید !

۳. ماریا تلاش کن و به مغزت فشار بیار...آها داره میاد...نوک زبونمه ها ...آها ... آخ باز یادم رفت چی می خواستم بنویسم ...!

۴. والا هر چی فکر می کنم چیزی به ذهنم نمیاد...آخه کسی مجبورم نکرده که بنویسم،چرا باید بنویسم ؟؟؟ بی خیال ما رفتیم !

۵. اما اینجوری که نمیشه باید یه حرف مفیدی بزنم و برم! پس دوباره تلاش می کنم...

۶. این گنجشکهای رو ایوون عجب تنبل شدنا...قبلا ها فقط پاییز و زمستون که هوا سرد بود میومدن و ما براشون دون میریختیم اما امسال زمستون تموم شده اما بازم میان،اشتهاشونم خوب باز شده.نیم ساعته 20-30 تا گنجشک میان و همه رو می خورن.نیم ساعت بعد دوباره میان شروع میکنن به غار غار کردن که بریم براشون دون بریزیم ...!

۷. بیچاره گنجشکها حرفم نیومد گیر دادم به اونا ... راستی من نهار خوردم ؟؟؟

۸. آخه یکی نیست به این مادرخانومی بگه این چه مدل حرف زدنه!خسته شدی درست،اما  کلمه رو چرا نصفه میگی.در حال درست کردن کتلت ه میگه ماری دو تا سیب پوس بگیر بده من.منم که هیچ وقت تو باغ نیستم میرم دو تا سیب سرخ پوست می گیرم میدم بهش ! خوب عزیز من سیب زمینی رو کامل تلفظ کن.همین 4 تا حرف سخته گفتنش !!!

۹.            ......................erorr

 

پ.ن : خودم می دونم گنجشک غار غار نمی کنه !

عکس : عکسهایی که میزارم کاره خودمه در غیر اینصورت حتما میگم از کجا کش رفتم ...!

توجه : پست  "یک روز بهاری دلنشین"  ثبت موقت شد تا فقط واسه خودم اون روز بهاری به یادگار بمونه ... !

.......................................................................................................................................................................................

بعضی از دوستان عصبانی شدن که ما چرا در مورد عکسها توضیح نمیدیم ! چشم...

۱. خلیج همیشه فارس

۲.کشتی یونانی در آبهای جزیره کیش

۳.۴.۵ باغ پرندگان بازم تو همون جزیره

اما این عکسی که تو این پست گذاشتم مربوط به سفری ست که به سواحل اقیانوس آرام داشتم...لباس غواصی پوشیدم رفتم زیر آب ! همون لحظه به یه نهنگی که مشاهده میکنید برخوردم.اول دوربین رو در آوردم و عکس گرفتم.بعد هم رفتم و شکارش کردم.حالا ماه هاست که این نهنگ ما من زندگی می کنه ...! این دلفین خوشگل هم تو جزیره کیش زندگی می کنه و از یک دیواره شیشه ای ازش عکس گرفتم ...! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 15:5  توسط ماریا | 

 عکس : همشون کاره خودمه... 

پی نوشت : در حال تمرین نواختن آهنگ "گل گلدون" هستم.به زودی تقدیم می کنیم...

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 13:35  توسط ماریا | 
 

 

 با نسیم خنکی که از  تراس اتاقم میاد داخل و بعد هم تو خونه گم میشه  از خواب پا شدم...! دوش قبل خواب و خوابیدن با موهای خیس بزرگترین لذتیه که تو بهار می تونم تجربش کنم.بوی شامپوی سر و بدن به کمک  نسیم بهاری تو اتاق پخش شده.از تخت میام پایین.دست و صورتم رو می شورم.جلوی آیینه کیف لوازم آرایشم رو باز می کنم.اندکی چشمهایم را آرایش می کنم.چون میدانم امروز روزیست که پر شده از حس های خوب و آرایش کردن یکی از کارهایی ست که این حس خوب رو واسه من دو چندان می کنه.از بوی دلنشین عطر bvlgari هم در بیشتر کردن این احساس استفاده می کنم.میرم تو آشپزخونه قبل هر چیز مثل همه روزهای آفتابیه بهاری جلو در تراس،رو به اون همه آسمونی که از تراس دیده میشه به خدای مهربون سلامی عرض می کنم.به میز صبحانه نگاه می کنم.دوست دارم امروز صبحانه یه چیز متفاوت بخورم.خامه و مربای توت فرنگی و چای ...! مزه مربای توت فرنگی این حس رو کامل میکنه...!بعد صبحانه میرم طرف پیانو،با دستمال تمیزش می کنم.بعد هم از کتاب  beyer چند تا درسی که تمرین نکردم رو می نوازم.چند ساعت از امروز گذشت.حالا که این همه احساس خوب دارم بهتر دونستم اینجا ثبت کنم تا همیشه این روز خوب روبه خاطر بسپارم.این نسیم خنک هم قلقلکمان میدهد و ما مثل دیروز منتظر پاسخ خداوند هستیم...!

توضیحات ۱: عکس خودمان هست که ته تغاری از ما گرفته و آرمین عزیز آپلود کرده و ما در اینجا گذاشته ایم...!

توضیحات ۲: آهنگی که گوشتان را هم اکنون نوازش می دهد آهنگ  Ghubanin agh almasi بوده که  اخیرا نواخته ایم.اگر گوشتان را آزار می دهد به بزرگیه خود ببخشید که این دومین آهنگ اینجانب می باشد.خوشحال می شویم نظرات پر مهرتان را پذیرا باشیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 12:13  توسط ماریا | 
 

20 شهریور 1385 مصادف با نیمه شعبان ساعت 5 صبح تلفن پدری که نوید اومدن کودکی رو داد که  27 سال چشم انتظارش بود.بغضی که 27 سال کهنه شده بود و اینبار به لطف خدا شکست اما از روی خوشحالی.چقدر عهد و پیمون،چقدر راز و نیاز برای داشتن یه فرزند و خدا چه مهربونانه کودکی در دامن این مادر گذاشت تا عصای دست مادر باشد،تا خنده هاش دل پدر را غرق شادی کند.تا زندگیشان رنگ و بویی دوباره بگیرد.همه وسایل خونه بعد 27 سال عوض شد.مادر و پدر گرچه چهل و اندی سال داشتن اما چند سال جوون تر شدن.حالا از ته دل می خندیدند و برای فرزندشون مهمونی می گرفتن.قربونی می کردند و کودک روز به روز بزرگتر می شد و شیرین زبان تر. "مامانی من برم مدرسه کیفم برام میخری؟ " مادرش می خندید می گفت عزیزم یه دنیا برات می خرم.مامانش می ترسید که سنش کفاف نده بزرگ شدن فرزندش رو ببینه.به ما می گفت بچم خواهر نداره شما سه نفر خواهری کنید براش.اگه من نبودم تنهاش نزارید....! و حالا زنگ دوباره ای که خبر از رفتن داد. در کمال ناباوری این فرشته کوچک که با خودش عشق و زندگی دوباره آورده بود مادر و پدر رو تنها گذاشت و رفت.ساعت 4 روز 12 اردیبهشت 1388 کودک به بهانه رفتن به حیاط از خونه میره بیرون و به جای رفتن به حیاط سه طبقه میره بالا رو پشت بوم و جلوی نرده پشت بوم و بعد ...! حالا تا چند ساعت دیگه این کودک در زیر خروارها خاک پنهون میشه و با خودش قلب پدر و مادر رو هم میبره ! مادر خانومی و آقای پدر  برای عزایش دیشب ساعت 3 صبح راهیه تهران شدند.اما ما توان دیدن قبری به اندازه چند وجب را نداشتیم.توان دیدن طفلی معصوم در آغوش پدر که در خاک می گذارد نداشتیم،اما از اینجا در غم دختر عمویی که با رفتنش دل همه مان را شکست به سوگ می نشینیم.قرار بود ما مواظبش باشیم تا بزرگ شود.حال اوست که در آغوش خدا منتظر ماست تا هم بازیهایش برسند و شفاعت ما را پیش خدایمان بکند.این فرشته رفت و عمو و  خانومش دوباره بغض کهنه شان را یافتند.

 

پاورقی : خدایا اینکه چرا بعد این همه سال کودکی به این خانواده بخشیدی که قرار بود دو سال بعد پس بگیری مغز کوچک مان درک نمی کند و نمی فهمد،اما آن چرا که میدانم اینست که ما همه تسلیم فرمان تو هستیم ....!

بعدا نوشت :چگونه فراموش کنم آن خنده های شیرینت را ! چگونه فراموشت کنم عزیز دل که همیشه پیش من می ماندی،اصرار می کردی که من غذا در دهانت گذارم.چگونه "مایا جون"  گفتنت را فراموش کنم وقتی که دستم را می گرفتی و اصرار می کردی که باهم برقصیم.چگونه فراموش کنم آن لحظه ای را که اصرار کردی برایت گاو بکشم و تو چه قدر کودکانه به نقاشیه من خندیدی و گفتی که این گاو نیست،گربه ست! چگونه می توانم فراموش کنم وقتی گریه می کردی که می خواهم روی تخت تو بخوابم و به زور خودت را کنارم جا میدادی و بعد هم بهانه می آوردی که جا تنگ است و بیرونم می کردی و من مجبور می شدم رو زمین بخوابم...! چگونه می توانم ببینمت که با دست و پایی شکسته در خاک می گذارنت،در حالیکه امسال قرار بود به مهد کودک بروی و چه با ذوق حرف میزدی که دوست پیدا خواهی کرد...! از دیشب تا الان به اندازه تموم لحظه هایی که باهم بودیم اشک ریختم و غصه خوردم.چگونه در عزایت رخت سیه به تن کنم ...!  

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 13:24  توسط ماریا | 
 

1.  پاهایمان اندازه پاهای بچه فیلی ورم نموده است ...! بابای  پا و ماتحتمان را ماشین در آورده است.خدا رو شکر که این هفته دانشگاه تعطیل بوده و پاهایمان کمی استراحت می نمایند.

 

2. در اینکه خانوم ها ناقص الخلقه هستند یا آقایون جای بحث نیست که فکر می کنم این معما چندین ساله حل شده است...! اما در اینکه دوستان ما نیز یه مشکلهایی در مغزشان دارند مطمئنیم.به جای اینکه دور هم هستیم بازی های مفرح حکم و غیره را بزنیم،برق ها را خاموش کرده، در تاریکیه مطلق دور هم جمع شده، فیلم ترسناک دیده و هی جیغ میزنند.سر آخر هم تا میرویم بخوابیم دوستان با لبخند بالشت و پتویشان را بر میدارند و می آیند کنار ما و می گویند امشب خیلی ترسناک شده.دور هم باشیم بهتره و ما هم مجبوریم تا صبح این همه آدم را در نزدیکیه خود تحمل کنیم.از همه بدتر اینکه یکی از دوستان وقتی خیلی هیجان زده می شود با صدای بسی بلند خرناس های وحشتناک می کشد و ما تا صبح به خودمان ناسزا می گوییم که چرا عقلمان را دادیم دست این جماعت...!

 

3.  2 هفته تعطیلی داریم و کلی برنامه ریزی...! جمعه قول داده ایم که با دوستان برویم کوه البته اگر 6 صبح بیدار شویم...! دو سه روز هم قرار است برویم مشهد...واسه همتون دعا می کنم مخصوصا کپل خان که واجب الدعان...! البته درس هم کمی خواهیم خواند.

 

4.  امسال چه سالیست برای ما ! سوغاتی پشت سوغاتی ... خواهری و شوهر خواهری از سفر برگشتند با سوغاتی...! مادر خانومی تیر ماه مکه میروند و با سوغاتی بر می گردند.از همه مهمتر دایی جانمان هست که مرداد از ایتالیا برگشته و پر واضح است که برای ما بیشتر از همه سوغاتی خواهد آورد...!

 

5.  آهنگ پیانو را ضبط نموده و به کمک آرمین عزیز آپلود کرده ایم،منتظر عکسی هستیم.آماده شد از دوستان پذیرایی گرمی خواهیم کرد به صرف پیانو و Vodka ...! لطفا زیاده روی نکنید.(مخصوصا شما دوست عزیز که سابقه دارید،مواظب باشید شنگول نشوید!!! )

 

6.  تو راه برگشت از دانشگاه تا خونه تو این سه-چهار ساعت mp4 تو گوشم بود و با خدا حرف میزدم...چیزی ازش خواستم! اینجا ثبت می کنم تا اون روز که نصیبمان شد یادمان باشد که برایش نزدیک به چهار ساعت با خدایمان حرف زده ایم...!

                                                                                                          

پ.ن : قاصدک،پرنده گمشده ،مونای مهماندار،کپل،نوید،آرمین،کتایون،سمیه،پارادوکس،محسن،اون یکی محسن،فرشاد،فریناز،پور پدر،آیدا،نیکو جان و ... سلام عرض شد !

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 0:23  توسط ماریا | 
 

1.   بنده عاشق آهنگ takin back my love   هستم.صدای .sarah conne یکی از صداهای مورد علاقه ام می باشد و البته در کنار صدای Enrique  خیلی جذابتر شده.دوست می دارم روزی چند بار این آهنگ رو گوش کنم اما pmc با ما سر ناسازگاری دارد و دیر به دیر پخش می کند.

 

2. دو آهنگی که خیلی دوست می دارم را برای خود نواخته و ضبط نموده ایم و در نیمه های شب به صدای دلنشین پیانوی خود گوش می دهیم تا آرام گیریم و در خواب فرو رویم.می دانیم بسی خود شیفته شده ایم،اما صدایی خوشتر از پیانو نیامد پدید...

 

3. این ترم هم در حال اتمام هست و ما هنوز نه درسی خوانده ایم و نه تصمیم به مقاله نوشتن گرفته ایم.خوش به حال خواهری که هم مقاله اش پذیرفته شده و هم در حال تایپ پایان نامه اش می باشد.ما کی شروع کنیم خدایا...! خواهری تو رو خدا دکتری رو بی خیال شو...

 

4.  به اتفاق دوستان رفتیم دریا،2 ساعت کنار دریا نشستیم.ساعت 9 رفتیم سمت ویلا.بعد از خوردن چای و شام،ساعت 11 روی کاناپه خوابیدیم و صبح ساعت 9 بیدار شده و البته به کلاس 8 صبح خود نرسیدیم و هر کس که می پرسد خوش گذشت؟ می گوییم: "آری،خوابش چسبید" اما این هفته قول داده ایم که نخوابیم و با دوستان حکم بزنیم.بیچاره ها نمی دانند که تا حالا کسی حریف من نشده است و ما ماهرانه هم در 21 بانک خالی می کنیم و هم در حکم حریفمان را شکست می دهیم.چون از دانشگاه به ویلا می رویم نمی شود تخته نرد برد والا اون از همه بیشتر می چسبید.

 

5.  تاریخ عروسیه خواهری مشخص شد.ما هی می گوییم برای آن شب "مهدی اسدی" را بگوییم بیاید.شوهر خواهری می گوید نخیر،فقط شجریان...!!!یعنی تانگوی آن شب را هم قسمت نیست ما با کسی برقصیم؟؟؟!!!

 

پاورقی: گفته اند: "برای خوشبخت تر شدن باید خود را همرنگ خوشبختی هایتان کنید." و اینگونه است که ما شده ایم رنگین کمان هفت رنگ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 15:3  توسط ماریا | 
 

۱. امروز هجدهمین جلسه کلاس پیانو بود.وارد مرحله یادگیری گام های ماژور شدیم.گام دو ماژور و گام سل ماژور.استاد دستور فرمودن در کنار اون شش کتابی که خریده ایم،کتاب "خوابهای طلایی" را تهیه نموده و از هفته بعد شروع به تمرین کنیم.بعد هم نشست پشت پیانو و برام "خوابهای طلایی" رو نواخت.بی نظیر بود،هم خود آهنگ و هم زدن استاد.آدم رو از هر چی احساس بد و منفی هست خالی می کنه و سرشار از احساسات ناب زندگی میکنه! سرآخر هم دست نوشته ای در دفترمان به یادگار گذاشت.(بعدها برایتان نمایش خواهیم داد)

 

۲. تا حالا آهنگ های Panda، Jingle bells ،Ode to joy ، Lightly road  را یاد گرفته ام که به گفته استاد خیلی زیبا نیستند.اما آهنگ Valse فوق العاده ست.تمام ایام عید تمرین کردم تا تونستم اونطور که باید بزنم! آهنگ آرام بخش و بسیار جذابی ست.دوستش می دارم و آهنگ بعدی "خوابهای طلایی" می باشد که با حوصله تمرین خواهیم کرد...!

 

۳. حال و هوای این روزهای ما کم هپروتی بود،بهار و بارون و پیانو دوچندانش می کند.مادرم می گوید:    " نکند عاشق شده ای؟ " و ما به این جمله می اندیشیم و از خود می پرسیم عاشق شده ایم آیا؟؟؟

 

۴. از اینکه تو شهری دانشگاه قبول شده ام که با دریا ۲۰ کیلومتر فاصله داره خدا رو شکر می کنم.پنج شنبه بعد دانشگاه قرار است به اتفاق دوستان به ویلایی که اجاره نموده ایم رفته و تا صبح صدای دریا را بشنویم.غروب دریا حالمان را دگرگون تر خواهد کرد و ما لذت تر خواهیم برد از این احساس....

 

از شما می پرسم: " روز معلم برای استاد چه هدیه ای بگیرم؟؟؟ "

توجه : خیال بعضی ها رو راحت کنم.اردیبهشت امتحان ندارم...!

قابل توجه دوستان استادمان سنش حدود ۷۵ سال است...پدربزرگمان اگه زنده می بود الان هم سن ایشان بود.خواستم بگم در مورد هدیه به سنشان توجه نمایید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 22:20  توسط ماریا | 

 ۱. پشت نسیم بهار پنهان می شوی و آهسته و بی صدا از بالای درختان کاج و سپیدار و کنار پنجره اتاق من می گذری و فکر می کنی من نمی دانم که طراوت هر نسیم بهاری به خاطر لطافت حضور تو در ورای آن است! کنار بنفشه و سنبل قایم می شوی و لا به لای گل ها و شکوفه های بهاری خودت را مخفی می کنی و فکر می کنی من متوجه نمی شوم که زیبایی و جذابیت همه گل ها و شکوفه های عالم فقط و فقط به دلیل حضور نگاه جذاب تو در دل گلبرگ ها و شکوفه هاست! فکر می کنی من رد پای تو را نمی شناسم و نمی دانم که این تویی که در آغاز همه بهارها در گوشم نجوا می کنی که صدایت بزنم و نو شدن و دگرگونی قلبم را از تو طلب می کنم تا تو برای تازگی و بهاری شدن زندگی بهانه ام شوی؟ بهارت را دوست دارم نه به خاطر نسیم های پر طراوتش و گل ها و شکوفه های زیبا و دلربا و نه به خاطر همه تازگی که به همراه دارد.بهار را دوست دارم چون می دانم که این تویی که در پشت همه زیبایی هایش پنهان شده ای و بی آنکه بدانم با نگاه همیشه بهارت مواظب من هستی.بهار را به خاطر نگاهت دوست دارم.

 

 ۲. خوشبختی این نیست که چی داری و چی نداری.خوشبختی این نیست که بخت خوشی داشته باشی.خوشبختی چیزیه که باید درونت احساس کنی.خوشبختی یعنی شنیدن صدای خنده های خدا.خوشبختی یعنی بوسیدن روی ماه خدا.خوشبختی یعنی بدونی دو تا چشم مهربون از اون بالا داره نیگات میکنه.خوشبختی یعنی بتونی رو ابرها با خدا راه بری و درد و دل کنی.خوشبختی یعنی اینکه بدونی بنده ی کی هستی و خدات چه قدرتی داره.خوشبختی یعنی یه شمارش افتادن نفسهات از قهرخدا.خوشبخی یعنی اینکه بدونی اگه قراره بری جهنم تو آتیش خدا می سوزی پس خیلی داغ نیست.خوشبختی یعنی وقتی به قلبت رجوع می کنی احساس آرامش کنی.خوشبختی یعنی همون چیزی که من در درونم بیشتر از همیشه احساس می کنم.خوشبختی یعنی ...

   

۳. استاد از کتاب "چهل آهنگ برای پیانو"  نواختن یادمان میدهد.سعی براین است که آهنگ های زیبا از نظر خود را ضبط نموده و در وبلاگ گذاشته تا در صورت علاقه بتوانید به نواختن اینجانب گوش فرا دهید.به کسانی که به درستی از نواختنم انتقاد کرده و به عنوان شنونده اشکالاتم را بیان کنند جایزه نفیس داده خواهد شد.

 

بدون شرح : ۲۵ اردیبهشت امتحان دارم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 0:25  توسط ماریا |